اولين روزي كه فهميديم تو اومدي توي دل مامان
سلام من و بابا جواد خيلي هيجان داشتيم هنوز نميدونستيم تو هستي يا نه براي همين رفتيم پيش يه خانم دكتر مهربون كه آزمايش بدم وقتي جواب آزمايشو گرفتم بابا جواد پشت در منتظر موند من رفتم پيش خانم دكتر اونم گفت خانم شما باردار هستي از خوشحالي ميخواستم جيغ بكشم تصميم گرفتم بابا جواد اذيت كنم اومدم بيرون خودمو ناراحت نشون دادم بهش گفتم نيستم اونم ناراحت شد بعديهو گفتم خالي بستم ما ني ني داريم از خوشحالي توي بيمارستان جلوي يه عالمه كه اونجا نشسته بودن بغلم كرد و بوسم كرد به قول بابا جواد يه بوس عاشقونه اي . خيلي خوشحال شد . هيچوقت يادم نميره . ...
نویسنده :
ماماني
12:16


